داستان از اینجا شروع شد که گروه ما یک دعوت به تورش خورد در رستوران گردان هتل «وست این» آتلانتا که اتفاقا سر قضیه گردبادی که اومد چند تا از پنجره هاش هم شکسته بود... سرعت حرکت این رستوران خیلی کند هست... ما اومدیم فقط محض شوخی گفتیم «بچه ها، شما نیروی گریز از مرکز رو حس میکنید یا نه!!!» (که احیانا جوابش یک خنده بود به این خاطر که سرعت اینقدر کمه که نه) آقا اینو گفتیم، یک بحثی در گرفت که این نیرو اصلا وجود داره یا نه... و آیا میشه اونو «احساس» کرد یا نه... خلاصه یک عده معتقد بودند به این و یک عده معتقد به اون... ما هم که نشسته بودیم داشتیم میخندیدیم... اما بعد دیدیم بحث داره جدی میشه و دنباله پیدا میکنه... تا اینکه یکی از دوستان ( که اتفاقا در مخابرات ماهواره ای کار میکنه) گفت که نیروی کل وارد به یک ماهواره که داره در مدار میچرخه صفر هست... یک نیروی گریز از مرکز و یک نیروی جاذبه که هم رو کاملا خنثی میکنند! این قضیه از دید یک ناظر لخت (به فتح لام!) صحیح نیست اما میتونه از دید سیستمی که با ماهواره میچرخه صحیح باشه... اما دوستمون قبول نمیکرد و میگفت قوانین نیوتون اصولا برقرار نیستند و انیشتین هم اومده اونها رو نقض کرده
... کل فیزیک رو زیر سوال برد و گفت که همه چیز نسبیه... هر چی هم که توضیح میدادیم چاره نمیشد... قضیه رو آوردیم به یک مساله ساده حرکت با سرعت ثابت... دیدیم که نــــــــــــــه! اوضاع خراب تر از این حرفهاست و با اصول اولیه فیزیک اصلا مشکل وجود داره ... یعنی طرف استدلال میکرد و به نظر خودش خیلی منطقی و آروم اصول فیزیک رو بیخیال میشد!!! (و هنوز هم میشه)
حالا هر چی ما ده نفر با هم اصرار میکردیم قانع نمیشد که نمیشد...
داشتم فکر میکردم که حالا اینکه فیزیکه ... وای به حال علوم انسانی و اقتصاد و ... مملکت داری... و ...
چی بگم؟ بگم آدمها رو باید بفرستیم کلاس؟ بفرستیم بره درس بخونه؟ ... البته خدا رو شکر ایرانی نبود طرف. فکر نمیکنم ایرانیها تا اون دانشگاههای آخر هم این همه از مرحله پرت باشند...
در ضمن خودتون nerd اید !
