تبليغاتX
جستجو

جستجو

در جستجوی معنا ( و باقی موارد...)

ظاهرا بین متفکرین در باب اینکه زندگی بشر توام با درد و رنج و محنت بوده و هست اختلافی نیست. یک شاهد این امر  مقاله دکتر ملکیان است:

«به نظر مى‏رسد كه تجربه هر فرد انسانى، در طول عمر خود، و نيز تجربه نوع انسان، در طى تاريخ، گواه آنند كه زندگى بشر تقريبا هميشه، در همه جا، و در هر وضع و حالى توأم با درد و رنج بوده است. در اين توصيف مناقشه چندانى نمى‏توان كرد و نكرده‏اند. همه مناقشه‏ها و اختلاف‏نظرها و بحث و فحص‏ها بر سر تبيين اين واقعيت است: چرا زندگى بشر توأم با درد و رنج است؟ »

شاید بتوان آیه قرآن : « لقد خلقنا الانسان فی کبد» را هم گواهی بر تایید این ادعا دانست.

وجود همه این دلایل هشت گانه دلیل بر این است که اجماع بر صحت هیچیک وجود ندارد و اینکه کدام اعتقاد ما باشد یک تصمیم شخصی مشود. شخصا موارد ۲ و۳ و ۴ را لایقتر به اعتقاد میدانم. یعنی خداوندی است که به هر دلیلی دنیا را اینگونه آفریده است که لزوما بر وفق مراد ما نیست.

اما سوالی که برای من مطرح است این است که در قبال این درد ها و رنجها « چه باید کرد؟ »

راهکار های پیشنهادی:

۱- غم و اندوه پیشه کرد و بر درد و رنج و افزود !

 استدلال: اگر درد و رنج خواسته خداوند است پس باید طبق خواسته خداوند حرکت کرد و او را راضی تر کرد

۲- با تمسک به مسکنها ،درد و اندوه را فراموش کرد (منظور از مسکن میتواند بودن در جمع ، مشغول بودن ، و یا انواع دیگر باشد)

استدلال: استدلالی برای آن ندارم ولی ترجیح میدهم به این طریق از درد و رنج کم کنم!

۳- توجهی به رنج و درد نکرد و کار و وظیفه را انجام داد

این به نظرم دیدگاهی از همه دینی تر است : « لکی لا تاسو علی ما فاتکم و لا تفرحو لما آتاکم (قریب به آیه) » شاید این برترین راه حل برای سعادت نهایی باشد.

 

پیشنهاد منطقی: روش ۲ را بکار ببریم تا بتوانیم به ۳ عمل کنیم!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 8:50  توسط سعید  | 

ضمن پوزش از تاخیر نسبتا طولانی! قضیه این بود که برای نشان دادن کمال دوستی با شوان عزیز ما هم تصمیم گرفتیم تیغ جراحی رو هم تجربه کنیم. (میگن آدم باید هر چیزی رو در زندگیش تجربه کنه!) شوان جان تجربه خوبی نبود ولی به یکبارش میارزید. چیزهای آموزنده ای در این جریان یاد گرفتم که حالا توضیح میدم...

اول اینکه فهمیدم که آدمهای مریض رو کلا تو سیستمهای کاپیتالیستی خیلی تحویل نمیگیرند. توی دانشگاهمون همچین احساسی داشتم که اصولا نسبت به فروشگاهها و شرکتها محیط بهداری خیلی بر اساس مهرورزی نیست. یعنی دکترا خیلی دوست ندارند ریختتو ببینند. حال اینکه پولی که میگیرند شباهتهای مخ رو به دیگ زودپز افزایش میده! این تجربه باعث شد محیط پزشکی بیرون دانشگاه رو هم تجربه کنم که اون هم تفاوت زیادی نداشت.

بیمارستان که میری همون اول که داخل میشی چند تا برگه میگذارن جلوت که هر بلایی در این بیمارستان سر شما بیاد حق اعتراض و پیگرد قانونی ندارید! خلاصه همون اول آب پاکی رو میریزن رو دستتون. بیمارستانی که رفتم بیمارستان نسبتا سطح بالایی محسوب میشد اما همون اول که برای مقدمات بیهوشی رفتم دیدم سیستم بیمارستانی خیلی تر و تمیز و ... هم نیست... از ملافه روی تخت گرفته تا در و دیوار و ... قبل از بیهوشی حدود ۳ ساعت روی تخت به من سرم زده بودند و آخرش هم نفهمیدم این سه ساعت برای چی بود... در این مدت یک نفر سراغ نیومد بگه شما زنده ای یا نه! دکمه صدای پرستار رو هم که زدم خبری نشد تا اینکه داد و بیداد کردم و حق مسلم خودم رو گرفتم!

اما نوبت بیهوشی شد .. قبل از بیهوشی زین کرده بودم که این چیزایی که راجع به بیهوشی میگن رو تجربه کنم (حتما شنیدید بعضی ها میگن ما روح شده بودیم و عمل جراحی خودمون رو میدیدم!) یا بالاخره با روح خودم ارتباط نزدیکتری برقرار کنم... ولی راستش اصلا نفهمیدم که کی دارو رو در سرم ریختند و آخرین صحنه ای که دیدم ۷-۸ نفری بودند که دورم جمع شده بودند.... ( فکر کنم برای اینکه لوله تنفس رو بزنند داخل حلق... در بیهوشی بر خلاف خواب آدم نفس کشیدن هم یادش میره و باید تنفس مصنوعی بهش بدهند)  نمیدونم خواب دیدم یا نه ولی از روح شدن و اینها خبری نشد!

خوشبختانه عمل عمل نسبتا ساده ای بود و من بلافاصله مرخص شدم ... بعد از عمل دکتر رو ندیدم.. یک کاعذ سه صفحه ای و یک نسخه دادند دستمون و گفتند به سلامت... جالب اینه که دارو های لازم رو همون جا به آدم نمیدن و باید میرفتیم از داروخانه میگرفتیم... نمیگن مریض بدبخت  شاید نتونه بعد از عمل اینها رو تهیه کنه....

خلاصه جمعه شب بود... با یکی از دوستان مهربون که هر دقیقه از وقتش برای تکون دادن مرز های علم ارزشمنده و تمام طول عمل در اتاق انتظار رمان خوند رفتیم سراغ دوا از داروخانه... دوستمون رفت داروخانه که دارو ها رو بگیره... اما  فهمیدیم جناب دکتر یادش رفته مهر روی نسخه بزنه و دارو ها هم واجب التهیه بودند! شماره تلفن دکتر هم که شب جمعه جواب نمیداد! خلاصه یکی دیگه از دوستان مهربون رو گیر آوردیم و بعد از کلی کش و قوس و از این داروخانه به اون داروخانه شدن بالاخره دوا ها رو گرفت...

آره دیگه جونم واستون بگه که بی خیالی بیمارستان و سیستم کاپیتالیستی نزدیک بود کار دستمون بده.... 

خوب طولانی شد... فعلا تا اینجا رو داشته باشید شاید بقیه اش هم اومد...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 10:6  توسط سعید  | 

دوستان ببخشید از اینکه مدتیه اینجا به روز نمیشه... یک گرفتاری پیش اومده که ایشالله بعد دوباره ادامه میدم... فکر کنم یک هفته ای طول بکشه...

التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 5:8  توسط سعید  |